به که پیغام دهم؟ به شباهنگ به شب مانده به راه
یا به انبوه کلاغان سیاه...
به پرستو که سفر می کند در فصلی سرد
یا به مرغان نکوچیده ز شهر
به که پیغام دهم که به یادت هستم؟
پ.ن: گریه می کنم برای دردام، گریه می کنم برای خونه، گریه می کنم برای رفتن، گریه می کنم برای مردن، گریه می کنم برای این دل که نمی تونه بی اون بمونه، گریه می کنم برای قلبی که با چشمای اون سوختن.
پ.ن: این همه روزا گذشت خبری از اون نشد، حتی یه پیغام ساده نیومد از دل اون، هنوزم تنگه دلم قسم به... .
پ.ن: اگه می شنوه صدامو یا که میبینه نوشته هامو، دل من تنهای تنهاست... .
پ.ن: اونی که خورشید منو به ابر بارونی سپرد، رفت و از اون غم کوچه ها لاشه پاییز و نبرد... .
پ.ن: نگاه به چشم خیس من، به عشق پاکم نکنید، رفیق من رفته سفر، آره رفته سفر، می آد یه روزی، شاید... .

به نام خداي ستاره هاي کم نور . . .
من عريانم، عريانم، عريان، مثل سکوت ها ميان کلام هاي محبت. عريانم و زخم هاي من هميشه از عشق است، از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيرهي سرگردان را از انقلاب اقيانوس و انفجار کوه گذر دادهام و تکهتکه شدن، راز آن، وجود متحدي بود که از حقيرترين ذرههايش آفتاب پديد آمد.
پ.ن: ولي من هر چه بودم با احساساتِ تو بازي نکردم.
پ.ن: ديگر اتاقم هم از اين سکوت وا نفسا به ستوه آمده است، طوري که حتي من را هم نمي خواهد.
پ.ن: چند وقت است دلم مرده است؟
چند وقت است حرف زدن را فراموش کردهام؟
چند وقت است حتي نفس کشيدن را هم فراموش کردهام؟
پ.ن: چگونه شـــــاد شود اندرون غمگينم؟
به اختيار كه از اختيار بيـــــرون است
به نام خداي غم . . .
چند شبي است که دلم هواي حرف هاي پر ابهتي را دارد که ديگر به گوش نمي رسد
من، من اينگونه که مرا خطاب مي کنند نيستم
من بـي ادب نيَم من جـاه طلب نيَم من بـي فکر نيَم
من بـي اغماض نيَم من کـور دل نيَم من بخيـل نيَم
من بـي غم نيَم من خشـن نيَم من بـي عـار نيَم
من بـي احساس نيَم من بي عُرضـه نيَم من خبيس نيَم
من بـي رحـم نيَم من بـي دوست نيَم من بـي ذوق نيَم
نمي دانم از کدام در بگويم که من هم عاشق گل اقاقيا هستم
که ديگران بفهمند من هم سوزني هستم که روزي به کار مي آيم
چند شباني است که گيسوان مهتاب من در پيچ و تاب اند و مرا آزار مي دهند
من هم طالب خدايم، خدايي که همه او را در آغاز و پايان مي ستويند
اما اي کاش مي فهميدم که چرا او مرا نمي خواهد.
پ.ن: اينجا گويي هواي دلم مواج است، نه... هواي دلم طوفاني ست، طوفاني که مرا در خود غرق ميکند، شايد... .
پ.ن: گويند که دادگاه او پر از عدل است، اما چنين بود از بدو تولدم که مرا مجرم شناخت با هزاران شاکي
پ.ن: چقدر سخته که تو خونه مثله مهمون باشي.

به نام خداي غم . . .
در فراسوي نگاهم و در دشت خيالم تنها به ياد آخرين نگاهت هستم
آن لحظه که انگار تمام لبخند ها به فراموشي سپرده شد .
به ياد آن شب نقره فام به ياد تمام ستاره هايي که آن شب در آسمان چشمک مي زدند
تمام لحظه هايم بعد از تو باراني است.
آرزو هم درد دلم را سبک نکرد و من در ميان غصه اي از جنس شقايق زندگي را به آرزو مي نشينم
و تمام حسرتم را به ياد آخرين لحظه ي ديدار به پاي انتظاري پوچ مي ريزم و هر دم در تب حضور بارانيت در وادي دل مي گريم
تا شايد اين بار به ناله خاموشم گوش بسپاري و فقط لحظه اي به تنهاييم گذر کني ....
پ.ن: شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا کردم.

به نام خداي غم ...
امروز افق سرخ بود مثل غروب خورشيد در آغوش دريا مثل گل سرخ خشکيده
چند سال است نقاب به صورت دارم ؟ چند روز است فراموش کرده ام مهربان باشم؟
چند ساعت است نفس نکشيده ام ؟
شايد مدت هاست گم شده ام ميان واژه ها دروغ ها نفرين ها ...
مي خواستم گريه کنم نشد سالهاست گريه نکرده ام !
کي بود که لبخند از يادم رفت ؟! من بودم که محبتم را در دستان روزگار جا گذاشتم؟
آخرين بار که منتظر کسي بودم چه روزي بود ؟
ميان خاطره ها دنبال ردپايش مي گردم کدام خاطره ها ؟ ...
مدت هاست سلامم بي جواب است کي بود که فراموش شدم ؟!!


